تبليغاتX
خاطره
خاطرات
 

شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو

 برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه یازدهم آذر 1390  |
 
سلامی به تو به تویی که با تمام غررت مرا یاد میکنی به تویی که مرا فراموش میکنی وباز هم در خاطرت میمانم ونمیدانم چگونه است این زندگی که تمام حرفهایت را فراموش کردی دوست داشتن تو دلیل ندارد اما دوستی با تو دلیل دارد اما هرچه تفکر میکنم دلیلش را یافت نمیکنم امید به ان که دلیلش را تو بهم بکی پس منتظر جوابت میمانم
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391  |
 برو اما خیالی نیست
خداحافظ شایدتنها بمونی        شایدقدر نگاهمرا بدونی

خداحافظ شاید اسوده باشی    شایدتنهاتوکنج خونه باشی

خداحافظ شاید خوشحالی حالا    از اون وقتی که من رفتم تا حالا

خدا حافظ ولی خوب بازی کردی     میون گریه هام خوشحالی کردی

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391  |
 

عشق یعنی مادر*

صبر یعنی یک زن*

مهر یعنی دختر*

نور یعنی خواهر *

هرچه هستی عشق*صبر*مهر*یا نور روزت مبارک

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391  |
 
دلم را به دستت دادم تاکمی از دلتنگیهام کم شود نمیدانستم بعد از رفتنت بیشتر از قبل میشود وتنهایی هایم دو چندان اما باز هم خوشحالم که با تو بودن را تجربه کردم
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  |
 به جوانیم
 به جوانیم

 به قلبم،

به خدای آسمانها،

 به خدای روح وجسم ،

به تمام کهکشانها،

 به ستارگان زیبا،

به کناره ها دریا ،

به نگاه پر شکوهت ،

به کبود افقها،

به سحر به خنده گل ،

به بهار به فصل گلها ،

به غروب شهر گلها،

به تمام عشق وهستی،

به تمام آرزوها،

 به تمام خاک پایت ،

به خدا اگر بخندم ،

به خدا اگر بگریم ،

به خدا اگر بنالم ،

تویی آخرین بهارم ،

تویی آخرین امیدم ،

همه جا تورا بنامم

،همه جا تورا بجویم

وتورا بیشتر از همه چیز وهمه کس دوست دارم

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نهم فروردین 1391  |
 

کاشکی یکی بود از دلم خبر داشت

کوه غمو از رو دوشم بر میداشت

کاشکی یکی بـود روی دلتنگیام

با عشق خوبش کمی مرهم میذاشت

هیچکی به فکر منو این دلم نیست

هیچکی به فکر حل مشکلم نیست

کاشکی یکی بـود که ......

خسته شده دلم از این زمونه

کسی که نیست قدر منو بدونه

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفتم فروردین 1391  |
 ز..ن..د...گ...ی
زندگی 

زندگی یعنی عشق،

عشق یعنی تو،

تو یعنی من

 ومن بدون تو یعنی هیچ،

اکنون که من چون پرنده ای آشیان گم کرده ام

 از دیار غربت به عشق تو پناه آورده ام

پس بیا............

وباطراوت،این قلب خوشکید را از گوهر محبت خود بهرمندساز

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه پنجم فروردین 1391  |
 
سلامی گرم وزیبا به شما دوستان خوب سال نو مبارک امیدوارم سالی پر از شادی و  دلتان سر شار از شادی باشد وبه ارزو هاتون برسیدفکر نکنم بتونم این چند روز بنویسم چون سالگرد دایمه احتمالا شنبه به بعد وقت کردم وتمام نا گفته هایی که نگفتم را مینویسم
|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم فروردین 1391  |
 
 سلام گلان زیبای من چند روز پیش یه دوستی به نام تنهایی نظر داده بود بی معرفتم و...                   اخه مگه منو میشناسی دوست عزیز که بی معرفتم بگو چه بی معرفتی کردم تازه در مورد  جمله بعدیت درست صحبت کن خیلی بهم برخورد  اگه نظر میدی درست نظر بده یا اگه میخوای اینجوری نظر بدی میخوام که ندی
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390  |
 
سلامی دوباره به کلبه تنهایی من که فقط اینجاست که میتونم درد دلم را بگویم  بگویم تا شاید گوشی برای شنیدن باشد شاید دوستی باشد که اینجا  حرفمو گوش کنه نمیدونم چرا تمام ادمهای اطرافم یجوری نارفیق اند این از مهدیه اون هم از اقا ابوالفضل که تمام حرفهاشو زدو رفت اصلا ازش توقع نداشتم اونی که میگفت درکم میکنه اینجوری بره وتنهام بزاره وبه قول خودش که میگفت دوستم داره اره این بود معنی دوست داشتنش واقعا از دستش ناراحتم ولی بازم دلم براش تنگ شده ولی نمیخوام بهش زنگ بزنم چون من برای خودم حداقل یکم شخصیتی دارم ونمیخوام شخصیتم بیشتر از این زیرا گذاشته بشه
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390  |
 
سلام دوستان زیبا شرمنده که نتونستم بیام وبم را اپ کنم اخه چند وقتی است ناراحت هستم که نه اخه دیگه برام مهم نیست برای همین میگم ناراحت بودم ولی این را بگم که تمام ناراحتی های ما ادمها از روی مسخره بازی دیگرانه برای همین دیگه هیچ چیز مهم نیست اینم بگم که سعی کنید دل دیگران را نشکنید چون دلتون از طریق دیگه ای شکسته میشه منم دل محمد را شکستم که التماس میکرد ببیا ببینمت ومن به خاطر قولی که داده بودم نرفتم وبهش گفتم دیگه زنگم نزنه امید وارم منو ببخشه چون واقعا نمیتونم دیگه ببینمش لان هم نمیتونم بیشتر از این براتون بگم راستی قراره ادرس وبم عوض بشه اگه عوض شد براتون مینویسم
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفتم اسفند 1390  |
 
سلام تنها چیزی که میتونم بنویسم این است که داره در حقم نامردی میشه
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  |
 
سلام اول از هرچیزی برد تیم پیروزی را تبریک میگم بردی که اول بازی باخت بود واز دقیقه 80به بعد 3 گل باحال و به موقع  شاید زندگی ما هم همین طور باشه اولش تلخ وبعدش شیرین مثل پرسپلیس  یا اولش شیرین واخرش تلخ مثل استقلال که اولش برنده بودن واخر بازی بازنده زندگی ماهم 90 دقیقه است بستگی به خودمان داره چطور بازی کنیم که برنده بازی  باشیم من قراره برم دانشگاه شاید هفته بعد بیام شاید هم نیام دیروز حالم اصلاخوب نبود صبح که بیدار شدم مامان وبابا وداداش ارفتن بازار من موندم وم منم سردرد بدی داشتم وزیاد روبه راه نبودم وتا مامان امد غذا را یه جورایی درست کردم ساعت 12به نازی زنگ زدم گفت شاید عصر بیام پیشت ساعت 3رزمایش بسیج بود م رفت گلزار شهدا چون از طرف بسیج براش دعوت نامه داده بودن بعد نازی زنگ زد وامد خونه ما تا ساعت 6 که باهم فوتبال ببینیم خلاصه گل اول که خوردیم نازی گفت پاشو خاموش کن تا اخر نیمه اول باهم بودیم بین نیمه ها رفت خونشون ومن ومامان وا بودیم بابا هم وقتی اومد که گل اول زدیم داداش م گفت بیخود نشین فوتبال الکی ببین میبازین گل دوم که زد ا گفت منم طرف پیروزی هستم ما کلی مسخره  کردیم که بچه 7ساله همینه دیگه و گل اخر که زدن دایی اومد خلاصه فوتبال خوب وبیاد ماندنی بود ساعت 8هم رفتیم خونه دایی وهمه انجا بودن خوب بود م دایی هم قراره فردا بره دانشگاه واین بود جریان دیروز ما با فوتبال
|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه چهاردهم بهمن 1390  |
 
چند روزیه خاطره ننوشتم از سه شنبه که انتخاب واحد داشتیم وقرار بود برای بابا هم برم اینترنت ساعت 8 بیدار شدم رفتم اینترنت برای بابا که نشد کاری انجام بدم چون سایت سازمان خراب بود برای خودم هم وسط کار اینترنت قطع شد زنگ م دختر دایم زدم گفت دارم انتخاب واحد میکنم بیا اینجا منم رفتم خونه دایی مامان برای داداش رفته بود مدرسه جلسهوقتی رفتم  خونه داییاونجا هم سایت دانشگاه باز نشد ساعت  11 بود امدم خونه مامان امده بود منم رفتم اینترنت وبه هر حال 20واحد انتخاب کردم شب خاله ح امد خونمون بعد دایی ع امد وسر حرف به جریان پسر خاله یعنی ازدواج ع کشید ووگفت جمعه میخوایم بریم صحبت کنیم ومن دختره را دوباره ببینم خلاصه دایی گفت من میام واز این جور حرفها راستی عزیز دلم (دختر شجاع)که نظر دادی تک فرزندم نه من تک دختر هستم اما 2 برادرکوچکتر از خودم  دارم وخیلی دوستشان دارم بخصوص داداش کوچیکه که 7سالشه

 
|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390  |
 
 
بالا